من اینك در رواق كهكشانها
در آوای حزین كاروانها
در آن رنگین كمان پیر و خسته
در آن اشكی كه بر مژگان نشسته
در آن جامی كه خالی مانده از می
در آوایی كه برمیخیزد از نی
نشانی از تو می بینم ،
سراغی از تو می گیرم
نظرات شما عزیزان:
دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی دارد
میروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنم
که به چراغهای نورانی و دستهای گرم دیگر اعتمادی نیست
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
عالی بود
دشمنم شده اند
بی وجودشان شاید
می توانستم لحظه ای را
بی یاد تو سر کنم
[